عشق در اندیشه عطار

عشق در انديشه عطار

 

در همان گير و دار که گردش چرخ روزگار سال 540 هجري را از پرده غيب بيرون مي‌کشيد و بر صحنه تاريخ جاي مي‌داد، خداوند به ابي‌بکر ابراهيم پسري کرامت فرمود. ابي‌بکر ابراهيم مردي بيداردل و خداشناس و طريقت‌دان بود. وي در نيشابور به داروفروشي مشغول بود. همسر ابراهيم زني پاک‌نهاد و خداپرست، زهدپيشه و زاهدمنش بود که عطار در وصف او مي‌گويد:

نبود او زن که مرد معنوي بود

سحرگاهان دعاي او قوي بود

اين زن و شوهر روشن‌ضمير بنا بر عنايتي که به حضرت محمد مصطفي(ص) داشتند، به شرف نام عزيزش پسر را محمد ناميدند. [1]

نام او به اتفاق آراء اکثر مورخين و تذکره‌نويسان «محمد» است و اين روايتي است مستند و مطابق گفته خود او: [2]

آنچه آن را صوفي آن گويد به نام

من محمد نامم و اين شيوه نيز

ختم شد آن بر محمد والسلام

ختم کردم چون محمد اي عزيز

 (مصيبت نامه- طبع طهران- ص 367)

و همچنين در مدح حضرت رسول اينگونه آورده است:

از گنه رويم نگرداني سياه

حق همنامي‌من داري نگاه

 (منطق الطير- طبع طهران- ص 26)

القاب او: لقب او شيخ «فريدالدين» است و در اين باره هيچ شکي نيست زيرا عوفي و ابن‌الفلوطي و تمام کساني که شرح حالش را نوشته اند اين لقب را به او داده‌اند.

علاوه بر اين شيخ عطار در قصائد و غزليات و مثنويهايش گاه خود را به عنوان فريد ياد ميکند همان مخفف (فريدالدين) است. شيخ در ميان غزليات و قصائد و مثنويات خود، از خود به عنوان « عطار » نيز ياد مي‌کند. که علامه فقيد محمد قزويني در مقدمه تذکره الاولياء ذکر فرموده اين لقب به علت دارو فروش بودن اوست - آري پدر شيخ دارو فروش بود و دکان عطاري داشت و چون شيخ ما شغل پدر را به ارث برده بود اين لقب به او عطا شده بود. او هر دو عنوان (فريد) و (عطار) را به مناسبت وزن و يا برحسب ميل خود اختيار مي‌نموده و نبايد تصور کرد که او در اول فريد و در آخر عمر (عطار) تخلص مي‌کرده است

درد، منشأ عشق [3]

در گام نخست در مورد منشأ عشق از ديدگاه عطار سخن به ميان مي‌آوريم و به ريشه‌يابي مسأله عشق ‌مي‌پردازيم.

منشأ عشق از ديدگاه شيخ «درد» است.

گر تو هستي اهل عشق و مرد راه

درد خواه و درد خواه و درد خواه

درد کلمه‌اي است که هرگز از زبان عطار نمي‌افتد. اين درد دردي روحاني است، دردي کيهاني است که در همه اجزاي عالم وجود دارد. اما انسان، انسان ظلوم و جهول، بيش از تمام کائنات به آن شعور دارد. همه اجزاي عالم به آن انگيزه در پويه‌اند و پويه آنها به سوي کمال است.

درد، شوق طلب است، رؤيت غايت است و بنابراين درد نيست، درمان است، درمان نقص و دور افتادگي از کمال است.  درد در انسان انديشه‌ي طلب برمي‌انگيزد و او را در خط سير عشق که متضمن از خود رها شدن و در واقع اولين مرحله کمال انساني است مي‌اندازد. با اين درد است که انسان مي‌تواند تن را به جان و جان را به جان جان تبديل کند.

مي‌رود تا تن کند با جان بدن

در رساند تن به جان پيش از اجل

(مصيبت‌نامه‌/ 59)

لازمه اين طلب آن است که انسان از عقل و قوانين عقلاني دوري کند و مست و شوريده‌وار آنچه را در اين طلب مطلوب اوست بجويد. نيل به اين کمال براي سالک و طالب جز با درد ممکن نيست. و درد هم از نظر او چيزي نيست که آن را با جهد و سعي و مجاهده و رياضت رايج در نزد اهل خانقاه بتوان به دست آورد، بلکه دردي که مد نظر او است آن دردي است که از درون جان بجوشد و تا درد در دل و جان رخنه نکند  انسان به صفاي راستين که عارف صادق، طالب آن است نمي‌رسد.

او درصدد است درد اهل عصر خود را که بي‌دردي است درمان کند. او مي‌کوشد تا آنچه از اوصاف انساني به دور است از وجود انسان‌ها بزدايد و آنچه از احوال روحاني تا حدي براي خودش قابل دسترس است براي آنها هم فراهم کند تا به آنها بفهماند که با نزديک شدن به درد عشق، درد خدا و درد دين مي‌توانند از بي‌دردي فاصله بگيرند. مي‌توان تن را بارهايي از تعلقات به جان مجرد تبديل کرد و مي‌توان به التزام اخلاق و رفتار بزرگان به انسان واقعي که شايسته مقام خلافت الهي است رسيد. [4]

عشق 

عشق و شرابي که در اکثر غزل‌هاي عطار وجود دارد غالباً مقدمه‌اي است که حجاب و خودي را از پيش چشم وي دور مي‌کند. او در اشعارش خرقه زهد را به آتش مي‌کشد تا بين او و حق چيزي نماند. عشق عرفاني و عشق خالص الهي در برخي غزل‌هاي او چنان آشکار جلوه مي‌کند که آن را با هيچ عشق بشري نمي‌توان اشتباه گرفت و ميثاق الست را مکرر ياد مي‌کند و از روزي که در آن «ما ز خرابات عشق، مست الست آمديم» با شور و عشق ياد مي‌کند.  وي در اشعار خود از عناصر طبيعت براي برقرار کردن ارتباط با خداوند نيز [5] مدد مي‌گيرد؛ چنانكه مي‌گويد:

هر شبيش از شوق مي‌ماليد گوش

 (منطق الطير/ 73)

عشق چيست از خويش بيرون آمدن

غرقه در درياي پرخون آمدن

(ديوان غزل/ 530 / بيت 16)

درست است که عطار در بيت بالا اينگونه عشق را وصف کرده اما آنچه که واقع مطلب است اين است که اين لطيفه نهاني را نمي‌توان شرح داد. چرا که عشق همانطور که گفته شد از مفاهيمي‌است که بي‌کلام سخن را روشن مي‌کند. عطار هم خود بر همين نظر است و تأکيد دارد که عشق در قالب لفظ و بيان نمي‌گنجد؛ چنانکه فرموده:

در عبارت همي‌نگنجد عشق

عشق از عالم عبارت نيست

(ديوان/ 82)

و از نظر او عشق برتر از دو جهان و همان چيزي است که ماوراي شرح و تعريف باشد:

خاصيت عشقي که برون از دوجهان است

آن است که هر چيز که گويند نه آن است

(ديوان عطار‌/ 16)

از سوي ديگر معتقد است که سخن گفتن از عشق روزي را مي‌طلبد که شبي در پي نداشته باشد و اين نکته را ضمن حکايتي، چنين بيان مي‌کند.

صبر   بايد   کرد   تا   روزي   تمام

در رسد کاو را نباشد شب مدام

(مصيبت‌نامه / 155)

پيداست که چنين روزي در عالم نخواهد بود، پس تعريف از عشق هم هيچ زماني صورت نخواهد پذيرفت.  پس آنچه عطار در باب عشق بيان مي‌دارد ذکر پاره‌اي از ويژگي‌هاي عشق و توصيف حال معشوق است و بس.  آن عشقي که عطار به توصيفش مي‌پردازد نيروي خارق‌العاده‌اي است که شور و هيجان مي‌آفريند و آتشي را در دل سالک راه حق ايجاد مي‌کند که شعله‌هاي آن هر چه را که غير از حق در دل است مي‌سوزاند و آنچه مي‌ماند تجليات حق است و محبت او. [6]

عشق از ديدگاه او مدار عالم است. او همچون مدار هستي که همه چيز به گرد او مي‌چرخند بر گرد عشق مي‌چرخد، مي‌خواهد از آنچه که خود چشيده در قالب قصه و حکايت و شعر و لفظ به بيان آورد. او براي عشق ويژگي‌هايي قائل است که ما در اين قسمت با برشمردن اين صفات سعي مي‌کنيم تا به مقصود عطار در رابطه با مقوله عشق آشنا شويم:

عطار سبب پيدايش عشق را شعله‌اي مي‌داند که از روي محبوب در دل تابيده، يا به قول ديگر از نور ذات بي‌زوال برقي جسته و بر عالم زده و سيلاب عشق را در دل آفريدگان جاري ساخته است. [7]

يک شعله آتش از رخ تو برجهان فتاد

سيلاب عشق در دل مشتي خراب بست

 (ديوان، بيت 7 ، غزل 39)

در واقع اين مطلب 2 نکته را در خود دارد:

1- ازلي بودن عشق

2- عطيه بودن عشق

از آنجا که عشق همزاد ازل است و همسال ابد و اولين عاشق خود خدا بود و از زماني که انسان را آفريد عشق را در تار و پود او تنيد، ازلي بودن عشق غير قابل انکار مي‌شود. شيخ در اين رابطه اشعار دلکشي دارد:

ما ز خرابات عشق مست الست آمديم

نام بلي چون بريم چون همه مست آمديم

 ما همه زان يک شراب، مست الست آمديم

ما همه زان جرعه‌ي دوست به دست آمديم

 (ديوان، ابيات 3و1 ، غزل 618)

در جايي ديگر عطار از آدمي ‌مي‌خواهد که نامه عشق ازلي را بر پايي بندد و تا ابد آن را باز نسازد.

عقل مادرزاد کن با دل بدل

تا يکي بيني ابد را تا ازل

نامه عشق ازل بر پاي بند

تا ابد آن نامه را نگشاي بند

(منطق الطير / 36)

و در آنجايي که به درّاج توصيه مي‌کند، اينگونه مي‌فرمايد:

چون الست عشق بشنيدي به جان

از «بلي»‌ي  نفس بيزاري ستان

چون «بلي»‌ي نفس گرداب بلاست

کي شود کار تودر گرداب راست

دومين مطلب در مورد «عطيه بودن عشق» است، عطار عشق را عطيه الهي مي‌داند و آن را بخششي از خدايي تلقي مي‌کند که نصيب کسي مي‌شود که از سر جان برخيزد و دل پردرد کند. اينگونه در اين رابطه مي‌فرمايد:

هر که او برنخيزد از سر، سرد

عشق وقف است بر دل پردرد

عشق جز بخشش خدايي نيست

اين به سلطاني و گدايي نيست

عشق را با دي آشنايي نيست

وقف در شرع ما بهايي نيست

(ديوان ادبيات 5-2 / غزل 95)

عشق را مغز کائنات مي‌داند و ذره‌اي از آن از همه آفاق و عشاق بهتر است، مغز و جوهر هستي عشق است، چنانکه تمام ممکنات، چونان عرض به او قائمند.

ذره‌اي عشق از همه آفاق به

ذره اي درد از همه عشاق به

عشق مغز کائنات آمد مدام

ليک نبود عشق، بي‌دردي تمام

 (72-11 / منطق الطير)

قاموس عشق را اينچنين معرفي مي‌کند که هر چه سلطان عشق فرمايد عاشق بي‌چون و چرا همان کند.

در عشق گمان خود عيان بايد کرد

ترک بد و نيک اين جهان بايد کرد

گر گويد ترک دو جهان بايد کرد

بي‌آنکه چرا کني چنان بايد کرد

 (مختارنامه/ 93)

عشق را با کفر و ايمان و اقرار و انکار و بهشت و دوزخ غريبه معرفي مي‌کند و مي‌گويد عاشق آن است که از همه عالم تنها پرواي معشوق را دارد و بس:

عشق را با کفر و با ايمان چه کار

عاشقان را لحظه‌اي با جان چه کار

لحظه‌اي نه کافري داند نه دين

ذره‌اي نه شک شناسد نه يقين

(منطق الطير‌/1170)

نيک و بد در راه او يکسان بود

خود چو عشق آمد نه اين نه آن بود

عشق تو با جان من در هم سرشت

من نه دورخ دانم آنجا نه بهشت

(منطق‌الطير/3059)

عشق را نيز کيمياي اسرار مي‌داند‌:

اي عشق تو کيمياي اسرار

سيمرغ هواي تو جگرخوار

(ديوان - غزل 39)

عشق را دريايي مي‌داند که عاشق در قعر آن ناپديد است و در آن از هستي او نشاني نيست.

عشق دريايي‌ست من در قعر او

غرقه‌ام تا آشنايي پي برم

(ديوان/436)

و زماني عاشق سزاوار عشق گردد که در آن دريا غرق شود.

«آتشين بودن عشق» يکي ديگر از خصايصي است که شيخ عطار به عشق اعطا مي‌کند. او عشق را همچون آتش و حتي بي‌رحم‌تر از آن مي‌داند که آهنگ جان عاشق را دارد. طبيعت عشق آتشين است و اين آتش هر چه را غير معشوق‌ است مي‌سوزاند و خاکستر مي‌کند. جز معشوق چيز ديگري در نظر عاشق وجود ندارد. عاشق پيوسته سوزان و معشوق علي‌الدوام از او فروزان است و اين سوزندگي است که عاشق را به کمال مي‌رساند.[8]

و کمال عشق زماني است که عاشق پيوسته در سه حالت به سر برد که يکي اشک و ديگري آتش و ديگري خون است.

هر که او در عشق آتشبار نيست

ذره‌اي با سر عشقش کار نيست

 

سه ره دارد جهان عشق اکنون

يکي آتش، يکي اشک و يکي خون

به راستي زماني که عشق در دل افروخته شد، گرماي سوزان آن سنگريزه را به خون مبدل مي‌کند، چه برسد دل آدمي ‌را. 

عشق گوهر آتشي زد در دلم

بس بود اين آتش خوش حاصلم

تفت اين آتش چو سر بيرون کند

سنگريزه در درونم خون کند

او عشق و افلاس را در همسايگيِ همديگر مي‌داند و عشق تنها سزاوار مفلس است زيرا که عشق را با درويشي انس است نه با سروري و شاهي:

عشق و افلاس است در همسايگي

هست اين سرمايه سرمايگي

عشق از افلاس مي‌گيرد نمک

عشق، مفلس را سزد بي هيچ شک

عشق را بايد چو من دل سوخته

تو جهانداري دلي افروخته

 (منطق الطير/3398)

عشق را در جايي ديگر اينگونه وصف مي‌کند که عشق با خواب و خور جمع نمي‌شود، بي‌قراري را از لوازم عشق مي‌داند و بدترين درد عشق را درد هجران مي‌داند که ناآرامي ‌به بار مي‌آورد.

شد چنان عاشق که بي آن بت دمي

نه نشستي و نه آسودي دمي

دل و عشق را دو آيينه مي‌داند که روي در روي‌اند و از دل تا عشق راهي نيست.

دو آئينه‌ست عشق و دل مقابل

که هر  دو روي در روي‌اند از اول

و ليکن نيست بي‌پرده يکي بيش

ميان هر دو يک پرده است در پيش

ببين صورت در اين دل بي‌کدورت

که يک چيز است با هم آب و صورت

ز دل تا عشق راهي نيست دشوار

ميان عشق و دل رويي‌ست مقدار

 (اسرارنامه/ 56 -13 ، ديوان47-48)

 در حکايت بوف ، جايگاه عشق را همانند گنج در ويرانه دانسته اند و بوف به همين علت و به سبب داشتن عشق خود را ويرانه نشين معرفي کرده است تا گنج عشق را تصاحب کند.

عشق براق جان است و جان را به معراج مي‌برد و تن در اين راه طفيلي است.

عشقست براق جان درين راه

تن کيست ؟طفيلي به فتراک

اين نکته همان پيوند روح و عشق از ازل است (849/ديوان)

بنياد عشق بربدنامي‌است و هرکه عاشق است بايد به ترک ننگ و نام گويد ورنه خام است.

عشق را بنياد بر بدنامي‌است

هرکه از اين سر سرکشد از خاصيت

(1476- منطق الطير)

براي همين است که عطار بدنامي‌عشق را مايه نامداري و مباهات عاشق مي‌داند:

در عشق قرار بيقراريست

بدنامي‌عشق نامداريست

(80/13 - 14 ديوان)

عطار عشق مفيد را عشقي مي‌داند که عاشق از عشق خود در عشق خبر نباشد و به همگي خود غرقه در معشوق باشد - نه زمانيکه عاشق با خود است و مشغول عشق و تا هشيار عشق است عشق او را بنده است.

دلا گر عاشقي از عشق بگذر

که تا مشغول عشقي عشق بندست

و گر در عشق از عشقت خبر نيست

ترا اين عشق عشقي سودمند است

 (41/15و14 / ديوان)

شيخ به «غيرت» به عنوان لازمه عشق نيز اشاره مي‌کند و مانند احمد غزالي و عين القضات همداني سبب عدم سجده ابليس را غيرت عشق مي‌داند و اغواي انسان به دست شيطان را نيز از غيرت عشق به حساب مي‌آورد و مي‌گويد: ابليس دربان معشوقست و از غيرت نمي‌گذرد کسي به او راه پيدا کند، او در منطق الطير و مصيبت نامه و آثار ديگر خود از ابليس دفاع کرده و عاشق غيورش ناميده، چنانکه در باب غيرت مي‌فرمايد:

گرچه غيرت بردن از عاشق نکوست

غيرت معشوق دائم بيش از اوست

يکي از مهمترين و بارزترين ويژگيهايي که عطار به عشق مي‌دهد« ارتباط کامل آن با درد» است.

از ديدگاه او « درد و عشق » آنچنان با هم آميختگي دارند که از هر کدام شروع کني به ديگري  مي‌رسي.

همانطور که قصه آفرينش براساس عشق آغاز شد ولي براي آدمي‌درد فراق از محبوبي که شور را در عالم به پا ساخته بود به ارمغان آورد و جالب اينکه داروي اين درد را هم عرفاي نامي‌و همچنين عطار، عشق معرفي مي‌کنند. يا اينکه خواجه عبدالله انصاري مي‌گويد: عشق درد الست را درمان است. 

يعني عشق وسيله رسيدن به خداست و درمان درد جدايي و دوري از جمال مطلق است.

عطار عشق را خاص پاکبازان و وقف بر دلهاي پردرد مي‌داند. چنانکه فرمود:

عشق وقف است بر دل پر درد

وقف در شرع ما بهايي نيست

 (ديوان عطار / 95)

عطار بيان مي‌کند: ذره اي عشق داشتن از همه عالم بهتر و با ارزش تر است با اين حال ذره اي درد بر همه عشاق برتري دارد.

ذره اي عشق از همه آفاق به

ذره اي درد از همه عشاق به

 (منطق الطير)

درد عشق گرچه روح و جان عاشق را به آتش مي‌کشد اما دردي لذت بخش است که نزد عاشق از هر مرهمي‌خوش تر است.

درد عشق تو که جان مي‌سوزدم

درد برمن ريز و درمانم مکن

 گر همه زهر است از جان خوشترست

زان که درد تو ز درمان خوشتر است

(ديوان عطار /45)

عطار عقيده دارد « در وجود قدسيان هم عشق هست و اگر اين طور نبود اين همه با شور و شوق گرد عرش الهي گشتن معني نداشت »

و البته وجه تمايز شان در « وجود درد » است که درد عشق را تنها به کام ابوالبشر چشاندند که قدسيان را عشق هست اما درد نيست و آن عشقي که توأم بادرد است برتري دارد و عشق حقيقي محسوب مي‌شود.

 قدسيان را عشق هست ودرد نيست

درد را جز آدمي‌در خورد نيست

 (منطق الطير /66-67)

يکي ديگر از ويژگيهاي برجسته اي که شيخ عطار براي عشق در نظر مي‌گيرد مسأله جانبازي و فنا در اين راه است.

عطار معتقد است براي رسيدن به معشوق، ذوق جسماني و من و سلوي (سوره بقره 545) را بايد رها کند تا معشوق از پرده در آيد و عاشق را از نور معني پر کند و چون معشوق پرده از روي براندازد رونق نگارستان بر جاي نماند و اهل تقوي روي به ميخانه نهند. پس با اين وصف نتيجه اين است که ميان عاشق و معشوق و شخص عاشق حجاب است، اما چون خودي محو گردد و حجاب از ميان برخيزد. 

عاشق از آن جهت که ناقص است و مي‌خواهد به معشوق که کمال محض است، واصل شود بايد ترک جان کند و وجود عاشق در معشوق مستغرق گردد و در واقع به اتحاد با او برسد.

عطار فنا در عشق را سرمايه عمر جاودان مي‌داند و عاشق نيز بايد چون معشوق بي نشان  شود  

در عشق فنا و محو و مستي

در عشق چويار بي نشان شد

 سرمايه عمر جاودان است

کان يار لطيف بي نشان است

 (ديوان عطار9 - 10/ 62)

 درعشق، زندگي حقيقي را بايد در مرگ و فنا جست:

چنانکه مولانا نيز فرمود:

بميرد بميرد درين عشق بميرند

درين عشق چومرديد همه روح پذيريد

آثار عشق

پير نيشابورمهمترين اثر عشق را فنا دانسته و فنا را زايل شدن هستي مجازي و دور شدن از خود - يعني ازميان  برداشتن تعينات که به قول عرفا حجاب ديدار جمال لايزال و زيبايي مطلق است- مي‌داند.

وي فنا را عين عدم مي‌داند جائيکه نه حزن باشد و نه طرب / تفاوتها از ميان برخيزد و همه چيز يکي شود.

سالک چون فاني شود ثواب و عقاب در نظرش يکسان است - نتيجه فنا، رها شدن از قيد کفر و  دين و نور و نار است.

هر دو عالم چيست رو نعلين بيرون کن زپايتارسي آنجا که آنجا نام نور و نار نيست

(ديوان بيت 2 غزل 111)

پير نيشابور فنا را از عقل و جان و دين و دل به کلي بي خبر شدن مي‌داند.

وي مي‌گويد عدم علي الدوام اصل هر چيز است، عدم را نامي‌مي‌داند که بر اين شکل از وجود نهاده اند و آن در حقيقت عين وجودست، زيرا وجودي که ما نمي‌شناسيم قائم به دم است و اگر دم بر نيايد زندگي ظاهري خود به خود منتفي مي‌گردد. اما آنچه عدم   مي‌نمايد هسته اصلي وجودست و جود بخش.

وي همچنين فنا را گسستن از صورت و دست يافتن به معني معرفي مي‌کند چنانکه مي‌فرمايد:

بگسلان پيوند صورت را تمام

پس به آزادي درين معني نگر

(ديوان غزل 50)

راه عشق فنا است آن دل که طالب کيمياي اسرار و جاوداني مطلق است از خويشتن فاني مطلق مي‌شود.

راه عشق او که اکسير بلاست

فاني مطلق شود از خويشتن

گر بقا خواهي فنا شد کز فنا

محو در محو و فنا اندر فناست

هر دلي چيزي که مي‌زدايد بلاست

کمترين چيزي که مي‌زايد بقاست

(ديوان ابيات - غزل 37)

وي فنا را اکتسابي نمي‌داند بلکه همانند آن نظريه اش در باب عشق که آن را عطيه الهي مي‌داند / فنا را نيز از موهبت حق مي‌داند نسبت به خلق.

محو کن عطار را زين جايگاه

کين نه کسب اوست بل عين عطاست

(بيت 16- غزل 37)

فاني ذات باقي راه عشق است:

زهر دو کون فنا شود درين ره اي

که باقي ره عشاق فاني ذاتست

(ديوان بيت 16/غزل46)

اصلاً شرط وصال را فنا مي‌داند، تا عاشق از خويش فاني شود حق از غيرت جمال ننمايد.

وصلت آنکس يافت کز خود شد فنا

هر که فاني شد زخود مردانه ايست

(بيت100 ديوان غزل 105)

ودر آخر بايد فاني شد تا محرم گشت،

هر چند که پردردي کي محرم ما گردي

ججفاني شو اگر مردي تا محرم ما آيي

(بيت 9 غزل869)

اين فنا تا حدي پيش مي‌رود که به اتحاد مي‌انجامد، عطار در ارتباط با فناي عاشق در معشوق، مسأله اي اتحاد عشق و عاشق و معشوق نيز نظر دارد، و نيز در تأکيد سخنش مي‌فرمايد: اصل و مغز عشق آن است که معشوق عين وجود عاشق باشد و وحدت بر آنها حکمفرما شود. 

در قاموس عشق اينچنين است که آن کس را که ذره اي از وجودش باقي است کافر مي‌شمرند و به حريم يار راه نمي‌دهند،

تا بود يک ذره از هستي به جاي

عشق در خود محو خواهد هر که هست

هرکه انگشتي برد آن جايگاه

عشق از فاني توان آموختن

کفر باشد گر نهي درعشق پاي

ورنه نتوان برد سوي عشق دست

همچو انگشتي بسوزد پيش راه

فاني آن جا کي تواند سوختن

(مصيبت نامه 70)

آري از آنجا که آدمي‌به دنبال جاودانگي مي‌گردد و طبيعي است که بقا را در جهان فاني نمي‌تواند يافت، ليکن اگر ارتباطي معنوي باکمال مطلق يعني خدا برقرار شود و آن لطيفه معنوي که در انسان به وديعت نهاده شده با اصل مرتبط گردد و جزء در کل مستغرق گردد آدمي‌به بقاء نايل مي‌شود و اين فنا به بقا مي‌انجامد. 

هر چند از نظر  عطار عشق في نفسه غير قابل تعريف است اما بيان کيفيات آن امکان پذير بوده که به اعلي درجه از آنها صحبت به ميان رانده.

وحدت وجود از منظر عطار

يکي ديگر از آثار عشق وحدت وجود است که عطار از ان اينگونه ياد  ميکند،در بررسي آثار عطار از جهت فکر وحدت وجودي به اين نکات مي‌رسيم:

1- عطار در وحدت وجود خود و فناي جزء در کل از هر اتحاد و حلول تبري مي‌جويد به گونه اي مطلق معتقد به استغراق جزء در کل است.

2- او براي آنکه بتواند ثابت کند اتحاد و حلول در اين وحدت جاي ندارد و استغراق مبناي انديشه اي در اين زمينه است و جزء را به قطره و سايه، ظل و عکس تشبيه مي‌کند.

3- او همچنين بر اين باور است کثرت امري اعتباري است و وحدت امري حقيقي عالم نيز در عين کثرت واحد است.

4- منظور از وحدت را وحدت عددي نمي‌داند.

گر يکي است اين همه يکي بگذار که عدد را قفا نمي‌دانم

5- نفي زمان و مکان و جهات و همه معيارهايي که در اصطلاح بدان « منزل تجربه » گويند.

6- همه او بودن مهمترين نکته وحدت وجود صوفي است.

7- ما چيستيم ؟ همه و هيچ و چون از خويش فارغ گرديم او ماسيم و ما او.

چکيده مطلب اينکه: عشق از ديدگاه عطار از درد مايه ميگيرد با تمرين و مراقبه عابدانه به اوج ميرسد و به فناي في الله  بقاءبالله ختم ميشود.در مکتب عرفاني ايشان خط سيري تکاملي رو به مبدا خلقت با طرح عشق عرفاني  ترسيم ميشود که به عنوان بهترين روش براي رسيدن به رستگاري و وصول به حق  در نظر گرفته شده است.خصيصه  کلي طريق عشق که خدمت عابدانه و از سر اخلاص است به عنوان کلي ترين و اصلي ترين خصيصه مطرح در مکتب عرفاني عطار ديده ميشود که عينأ در مکتب بهکتي مشاهده ميگردد.

 

 

پي نوشت ها:

[1]  قاضي شکيب نعمت الله / به سوي سيمرغ / صفحه 58

[2]  بديع الزمان فروزانفر  / شرح احوال و زندگاني عطار/ صفحه 33

[3] - صداي بال سيمرغ، ص 168

[4] - همان

[5] -  درياي جان هملوت ريتر ص 127

[6] - کامياب تالشي  / نصرت الله  / عشق در عرفان اسلامي ( از بايزيد تا عبدالرحمن جامي )/  ص 205

[7] - انديشه عرفاني عطار - احمد محمدي ص 94

[8] 0 اصطلاحات عرفاني و مفاهيم برجسته در زبان عطار - ص 426

 

 

 

سرگروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی-منطقه نوخندان-مقط

تحلیلی از آثار سعدی


بوستان يا سعدي نامه، نخستين اثر سعدي است كه به عنوان ره آورد سفر در سال 655 ه.ق. در قالب مثنوي حكمي تنظيم و تكميل گرديد. اين منظومه در اخلاق و تربيت و پند و تحقيق در ده باب است. عدل، احسان، عشق، تواضع، رضا، ذكر، تربيت، شكر، توبه و مناجات موضوع باب هاي دهگانه ی بوستان است.
اين منظومه با زباني استوار و روان و دور از هر گونه تصنع تصويري از مدينه ي فاضله سعدي است. مدينه ي فاضله،‌ شهر آرماني سعدي، دنياي پسندها و آرزوهاي اوست كه هميشه در سر مي پروراند. جهان سعدي در بوستان سراسر نيكي،‌ زيبايي، پاكي و دادگري است. به قول "بها الدين اسكندري" دنيايي كه بيشتر رنگ "بايد" ها دارد تا "هست" ها. آن چه مسلم است بوستان از مهم ترين كتاب هاي زبان و ادبيات فارسي است كه آميزه اي از عرفان و حكمت و اخلاق و دستور هاي زندگي را با عباراتي بس شيوا و رسا بيان مي كند. دكتر "غلامحسين يوسفي" در "چشمه روشن" بوستان را عالم ايثار و انسانيت و تسامح معرفي مي كند.

گلستان : زيباترين كتاب نثر فارسي بي گمان گلستان سعدي است. اين اثر از يك ديباچه و هشت باب فراهم آمده است. سيرت پادشاهان، اخلاق درويشان، فضيلت قناعت، فوايد خاموشي، عشق وجواني، ضعف و پيري، تاثير تربيت و آداب معاشرت از باب هاي هشت گانه ی اين كتاب است.
سعدي در گلستان با روشن بيني و دل آگاهي از تجربه هاي خويش مي گويد. سعدي اين كتاب را در پايان مسافرت هاي طولاني و پس از كسب تجربيات فراوان به رشته ی تحرير در آورده است.
دكتر "غلامحسين يوسفي"در كتاب "دیداری با اهل قلم" مي نويسد: "آن چه در گلستان بيشتر جلب نظر مي كند تجربه هاي فراوان و متنوع سعدي در زندگاني است." (1) و به قول "بها الدين اسكندري" اگر سعدي در بوستان جهان را به تصوير كشيده كه بيشتر رنگ "بايد" دارد تا "هست" در گلستان دنيايي را رقم مي زند كه بيشتر "هست" ها در آن نمود دارند تا "بايد" ها. هدف سعدي از نوشتن گلستان هدفي است اخلاقي و تربيتي. ارزش گلستان سعدي به غير از محتوا، در هنر نويسندگي سعدي است. گلستان سعدي با نثري آهنگين ، گوش نواز به پيروي از شيوه ي نثر مسجع و فني به نگارش در آمده است. اين كتاب حدود هشت قرن است كه با ذهن و زبان ما پيوند دارد و هرگز گرد كهنگي بر آن نخواهد نشست. سجع و ترصيع و آيات و امثال و شعر در گلستان بسيار يافت مي شود اما نثر گلستان را مصنوع و متكلف نساخته است. زماني كه نثر از رسالت اصلي خود خارج شده بود و در پيچ و خم هنر نمايي ها و فضل فروشي ها گرفتار آمده بود اين اثر راهي نو فرا روي نثر پارسي گشود و به ياد آورد كه مي توان ساده و زيبا نوشت. لطف سخن و ايجاز و بلاغت در كلام سعدي بسياري از ابيات و عبارات او را در شمار امثال و حكم در آورده است.

 

 

 

 

 

 

ديوان اشعار:

سعدي در ديوان اشعار خود در قالب های غزل، قصيده، رباعي، قطعه، مفرد و ترجيع بند شعر سروده است. سعدي در غزل بويژه غزل عاشقانه از بزرگان غزل سراست و در سرودن قصيده بويژه تحول آن از ستايش و مديحه به موعظه و تعليم مهارت نشان داده است. نقش سعدي نيز در تحول غزل چشم گير است. در قرن هفتم كه غزل به اوج شكوفايي خويش دست مي يابد به سعدي مي رسد و او غزل را از نظر زبان و بيان به كمال مي رساند. زبان او در غزل روان و ساده است و از به كار بردن كلمات نامانوس و دور از ذهن مي پرهيزد و از آرايه هاي ادبي به شكل طبيعي بهره مي گيرد. غزل هاي سعدي را مي توان به سه بخش تقسيم كرد: غزل عاشقانه، غزل عرفانه و غزل هاي پند آموز و اخلاقي. استادي سعدي در غزل عاشقانه مسلم است. غزل هاي سعدي آيينه تمام نماي روح عاشق اوست. عشق به زندگي و عشق به مظاهر زيبايي در اشعار او جلوه گر است. البته در اين كه سعدي غزلياتي عارفانه دارد ترديدي نيست و اگر عشقي در اين غزليات مطرح باشد همان عشق حقيقي يا عشق انسان به خدا است. عشق جان مايه ي شعر و ادب فارسي است و در غزل سعدي از عشق به معشوق و دشواري هاي راه عشق بارها سخن به ميان آمده است. عرفا بر اين عقيده اند كه اساس و شالوده ي هستي بر پايه عشق استوار است و اين موهبتي است كه در هر چيزي جاري است. عشق پاك كه در عاشق نفوذ مي كند او را از خودي خود دور مي كند تا آن جا كه جز معشوق نمي بيند. اين عشق انسان را از دلبستگي هاي مادي آزاد كرده و روح او را تلطيف مي كند. سعدي كمال عاشق را در سر انداختن به پاي معشوق مي داند.
سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي
سعدي گذشتن از همه رنگها و تعلقات را براي وصول به بارگاه دوست ضروري مي داند. او از ناتواني و ناچيزي عاشق در برابر معشوق سخن مي گويد:

دل من نه مرد آن است كه با غمش برآيد مگسي كجا تواند كه برافكند عقابي

و يا عاشق را جون شبنمي ناچيز در مقابل خورشيد وجود معشوق مي داند كه به مدد گرماي عشق به والاترين مرتبه مي رسد.

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم

و سرانجام عشق‌، مس وجود عاشق را طلا و و او را شايسته حضور در بارگاه محبوب مي سازد.

گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟ اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم

خلاصه كلام، سعدي در آثار خويش با روشن بيني و دل آگاهي در اوج فصاحت و بلاغت از تجربه ها و دانش خود سخن مي گويد و چشم انداز هاي گوناگون زندگي و راه رسيدن به زندگي مطلوب را نشان ميدهد.                                        سرگروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی-منطقه نوخندان-مقطع متوسطه

تاثیر خیام بر شعر معاصر

تاثیر خیام در شعر معاصر

حكيم عمر خيام نيشابوري از جمله شاعراني است كه سهم بسزايي در شعر پس از خود داشته است. او در كنار سعدي ، حافظ و مولوي بيشترين سهم تاثير گذاري بر ادبِ پس از خود را در ميان ديگر شاعران داشته و اشعار او از معدود اشعار تاثير گذاري است كه به انتقال فضاي فكري و نوعي بينش و جهان بيني منجر شده اند .

با بررسي تاثير شاعران نامداري چون سعدي و حافظ و مولوي بر شعرِ پس از ايشان، به ويژه شعرِ معاصر  متوجه مي شويم كه توجه شاعرانِ ديگر، اغلب به ابياتي برجسته و مشهور كه معمولا جنبه مثلِ سائر يافته اند معطوف شده ، مانند مثلِ « شيرِ بي سر و يال و دم » كه به داستاني از مولوي مربوط است ، يا مثلِ « ادب از بي ادبان آموختن » كه به حكايتي از گلستان سعدي بر مي گردد و مثلِ« يارب مباد آن كه گدا معتبر شود »كه برگرفته از غزلي از حافظ است . اما توجه به اشعار خيام از نوعي ديگر است و محدود و منحصر به استقبال از ابيات برجسته و مشهور او نيستند ؛ بلكه شامل توجه به مضامين و انديشه ها و طرز تفكر خاصِ اوست و اصولا شاعرانِ پس از او پيش و بيش از آنكه تحت تاثير ابيات برجسته او قرار گيرند متوجه فضاي فكري خاص او شده اند  .

در اين مقاله به بررسي مضامين و فضاهاي فكري خيام و تاثير آن بر شعر معاصر مي پردازيم؛ با در نظر گرفتنِ اين نكته كه اين افكار و مضامين براي اولين بار در اشعارِ او به كار نرفته‌اند و قبل از او نيز پيشينه ادبي دارند . رباعيات خيام بيش از آنكه شعر باشند نماينده تفكرات انديشمندانه فيلسوفي هستند كه جهان را به نقد و داوري نشسته است ، هستي را به حيرت مي نگرد ، و در برابر ناملايمات آن چاره اي جز سكوت و تحير نمي بيند .

افكار و مضامين خيامي را مي توان به پنج گروه تقسيم كرد؛ پنج گروهي كه در بر گيرنده پشتوانه فكري رباعيات او مي باشند :

حيرت در امور جهان

تعدادي از رباعياتِ او حول محور ِ حيرت در امور جهان و ندانستن راز او ( اسلامي ندوشن 1355 : 154 ) سروده شده اند ، مانند :

دوري كه در او آمدن و رفتنِ ماست                      او را نه بدايت نه نهايت پيداست

كس مي نزند دمي در اين معني راست                 كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست ( خيام 1374: 30)

سراينده اين رباعيات در كار هستي فرومانده ، سر از راز خلقت و هستي در نمي آورد و در برابر شگفتي هاي آن به حيرت فرو مي رود . اين نوع نگرش پيش از خيام نيز در ادبيات ما سابقه دارد؛ به ويژه در شاهنامه فردوسي :

ز باد آمدي رفت خواهي به گرد                  چه داني كه با تو چه خواهند كرد ( شاهنامه ي فردوسي1369 : 546 )

در شعر معاصر شاعراني كه به چنين مقولاتي پرداخته اند به طور مستقيم يا غير مستقيم تحت تاثير انديشه هاي خيامي بوده اند :

تو گويي فسانه است كار جهان                     هميدون مرا با تو پيكار نيست ( بهار 1365 : 249 )

نادرست است اينكه گويند آسيا را نوبتي است             آسياباني كه من ديدم پي نوبت نبود ( اخوان ثالث 1375 : 175 )

چون و چرا در كار خلقت

از ديگر محورهاي انديشه اي خيام چون و چرا در كار خلقت است كه در شعر شاعران پيش از او نيز بسيار به كار رفته است:

جهانا ندانم چرا پروري                            چو پرورده ويش رابشكري ( شاهنامه ي فردوسي1369 : 265 )

كيست به گيتي خمير مايه ادبار                آنكه به اقبال او نباشد خرسند ( رودكي 1378 : 12 )

اما اين انديشه در شعر خيام نمود چشمگيري يافته است به گونه اي كه چنين تفكري در وهله نخست ابياتي از خيام را به ياد مي آورد مانند :      

اجزاي پياله اي كه در هم پيوست                بشكستنِ آن روا نمي دارد مست

چندين سر و ساق نازنين و كفِ دست          از مهرِ كه پيوست و به كينِ كه شكست ( خيام 1374: 25 )

در شعر معاصر نيز نمونه هاي بسياري تحت تاثير چنين انديشه اي سروده شده اند كه اغلب به عنوان ابيات خيامي به شمار مي روند :

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاقِ خويش                وز عذابِ خلق و من يارب چه ات منظور بود ؟ ( ميرزاده عشقي1364 : 154)

مي شد بدانم اينكه خط سرنوشتِ من                از دفترِ كدام شبِ بسته وام شد ؟ ( منزوي 1385 : 29 )

ناپايداري جهان و زوالِ آدمي

در زبان فارسي خيام نامدارترين سراينده بي اعتباري دنيا شناخته شده و ناپايداري و زوالِ آدمي از مهمترين موضوعاتِ تفكر خيامي است ( اسلامي ندوشن 1355 : 156 ) كه گرچه در شعر ديگر شاعران نيز نمونه هاي فراوان دارد اما بهترين نمونه‌ها متعلق به خيام نيشابوري است ، مانند :

آن قصر كه بهرام در او جام گرفت                      آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت

بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر                    ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت ؟ ( خيام 1374 : 32 )

اين طرز تفكر نيز در شعر شاعران معاصر طرفداران بسيار يافته و بسيار مورد توجه گرفته است. گرچه تغييراتِ فضاي سياسي و اجتماعيِ كشور در دوره هاي شعريِ پس از مشروطه در شكل گيري چنين فضاي فكري بي تاثير نبوده است ، اما غرابت هاي بسيار شعرِ شاعرانِ معاصري كه به اين مضامين پرداخته اند و رباعياتِ خيام  نشان دهنده آن است كه تفكرات خيامي نيز در شكل گيري اين گونه اشعار بي تاثير نبوده اند .

تفاوتي است در اشكال مرگ ها ورنه                 نداده جز خبر مرگ هرگز اين ناقوس ( منزوي 1385 : 229 )

گور بگرفتن بهرام نديديم و دريغ                عاقبت ديديم آن گور كه بهرام گرفت ( حميدي شيرازي 1367 : 295 )

اغتنام فرصت و شادخواري

تقريبا يك سوم از رباعيات خيام به موضوع اغتنام وقت از طريق عيش و شادي پرداخته اند ( هدايت 1377 : 18 ) . گرچه اين طرز تفكر نيز خاص خيام نیست و از مباني فكري ايران پيش از اسلام به شمار مي رود ، ولي نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه بهترين نمونه اشعاري كه چنين تفكري پشتوانه سرايشِ  آن هاست اشعاري از خيام می‌باشد:

وقت سحر است خيز اي مايه ي ناز                     نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز

كآنها كه بجايند نپايند بسي                                  و آنها كه شدند كس نمي آيد باز ( خيام 1374: 46)

در شعر معاصر نيز اين انديشه تا آنجا كه فضاي فكريِ جامعه مجال بروز مي داده، نمود يافته و منشاء سرايش شعرهاي زيبايي شده است:

باده پيمودن و راز از خط ساقي خواندن             خرم از عيش نشابورم و خيامي ها ( شهريار 1371 : 31 )           

حريفا !             

رو چراغ باده را بفروز           

شب با روز يكسان است      ( اخوان ثالث 1383 : 109 )

جبر

از محوري ترين مضامين در رباعيات خيام جبر است ، ريشه ي اين تفكر پيش از خيام به شاهنامه ي فردوسي و پيش از آن به فرهنگ ايرانِ پيش از اسلام مي رسد . فردوسي نيز در زمينه ي جبر و تاثير قضا و قدر بر سرنوشت انسان نمونه هاي درخشاني دارد :

هژبر جهان سوزو نر اژدها                     ز دام قضا هم نيابد رها ( شاهنامه فردوسي 1369 : 789 )

اما در هر حال پر رنگ تر بودن جنبه هاي حماسي شاهنامه فردوسي اين بخت و اقبال را براي رباعيات خيام فراهم آورده كه با اين مشخصه ي فكري نامبردار شوند :

چون روزي و عمر بيش و كم نتوان كرد                  خود را به كم و بيش دژم نتوان كرد

كار من و تو چنانكه راي من و تست                      از موم بدست خويش هم نتوان كرد  ( خيام 1374 : 52 )

در شعر معاصر نيز به نمونه هاي زيبايي از اين دست بر مي خوريم :

و سر انجام گل كوزه گران خواهي شد                 هرچه را خلق بر آنند همان خواهي شد ( حميدي شيرازي 1367 : 138 )

از خلد براه آورد ، انباز من است اين درد                 تا پا نكشم زين جا ، مي سوزم و مي سازم ( بهار 1365 : 138 )

توجه شاعران معاصر به روح خيامي كه انعكاسي از انديشه هاي پيش از اسلام در ايران است ، تداوم بخش انديشه هاي كهن و اندرزها و حكمت هايي است كه از زبان شاهان و پهلوانان و حكيمان ايراني مانند بزرگمهر مي شنويم ، مانند ؛ بي وفايي و بي اعتباري دنيا ، پيشه كردن داد و دانش ، دل نبستن به دنيا و .... كه اغلب در قالب جملاتي كوتاه بيان شده و ماندگاري ادبي يافته اند .

و در حقيقت استقبال شاعران از فضاهاي فكري اينچنين ، توجهي است كه به حكمت اصيل ايراني نشان مي دهند . حكمتي كه دوره هاي مختلف به گونه هاي مختلف بروز و ظهور مي كند و هر بار در شعر شاعري زندگي تازه اي از سر مي گيرد .

 

 

 

 

سرگروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی-منطقه نوخندان-مقطع متوسطه

تحلیلی بر تراژدی در شاهنامه

تحلیلی بر عنصر تراژدی در سوگنامه‌ی رستم و سهراب

زیبایی و عظمت شاهنامه بیش از آن است که به آن بپردازیم و در این مختصر از آن همه سخنی گفته، دریایی را در جویی ریزیم. تنها می‌توان از آن همه نمونه‌ای آورده، از خروار مشتی ارائه نمود. یکی از زیباترین فرازهای این رزمنامه‌ی بزرگ «غمنامه‌ی رستم و سهراب» است که به تلخیص در متن می‌آوریم. این داستان چهارچوبی سهل و آسان دارد؛ شاعر پیش از پرداختن به اصل داستان پرده از راز حماسه‌ی خویش برمی‌دارد و از همان اوّل ما را در جریان تراژدی خویش می‌گذارد ...از همان آغاز خواننده درمی‌یابد که سهراب به دست رستم کشته می‌شود ... و این غمنامه‌ی سترگ داستانی است که اشک به دیدگان جاری می‌کند:

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

چرا چنین است؟ زیرا زمانه سر ناسازگاری با هر چیز نو دارد و تندباد حادثات تنها میوه‌ی نارسیده و جوان را از شاخ برگرفته بر خاک می‌افکند ... آن گاه شاعر از رازهای ماورای این جهان و راز مرگ سخن می‌گوید و در برابر این راز سر به مهر جز تسلیم چاره‌ای برای هیچ‌کس مقدّر نمی‌بیند ... داستان این گونه آغاز می‌شود که روزی رستم احساس اندوه کرده ساز نخجیر می‌کند و سوی مرز توران روی می‌نهد. آن جا در برابر دشتی نخجیر رخش بادپا را که چونان شیری دژآگاه می‌غرّد و می‌تازد به مهمیز می‌کشد و نره گوری را به تیر می‌زند و پس از خوردن آسوده می‌خسبد. سواران ترک ناآگاه از وجود رستم پیِ رخش را یافته و با دادن تلفاتی چند چرمه‌ی جنگی را به بند می‌کشند و با خود به شهر می‌برند. رستم از خواب برمی‌خیزد، اندوهگین و حیرت زده رخش را نمی‌یابد و زین بر پشت رو به سوی شهر سمنگان می‌نهد ... نزدیک شهر شاه سمنگان خبر یافته و به پیشوازش می‌آیند؛ ... رستم پیاده امّا پر جلال نزدیک می‌شود. سیمایش بارقه‌ی نیکان و برجستگان را دارد،  مردم شهر به تماشای او ازدحام کرده‌اند و از همان آغاز مشهود است که میزبانان با چه اعجابی در این میهمان گرامی و بزرگوار خود می‌اندیشند:

همی گفت هر کس که این رستمست

و یا آفتاب سپیده دم است؟

شاه رستم را پذیره می‌شود. داستان گم شدن اسبش را می شنود و به او قول می‌دهد که باره‌ی پرهنر و نامور پهلوان را برایش پیدا کند، آن گاه به خوالیگران فرمان می‌دهد که خوان بیارایند و رستم را به میهمانی می‌خواند ... شب فرامی‌رسد؛ رستم در خوابگاه خویش خفته است که به ناگاه ماهرویی چونان خورشید تابان حجره‌ی او را پر از لمعه‌ی مهر خویش می‌کند. این دختر زیبا خرام «تهمینه» دخت شاه سمنگان است که عاشق رستم شده است، امّا رستم که رفتار جوانمردان را دارد از دختر می‌خواهد تا موبدی پرهنر آمده دختر ار از پادشاه برای او خواستگاری کند. همان شب این کار انجام می‌شود؛ رستم شبی بیش نزد همسر خویش توقّف نمی‌کند و مهره‌ای از بازوی خود برگرفته به تهمینه می‌دهد و می‌گوید اگر صاحب دختری شد مهره را بر گیسو و اگر صاحب پسری شد بر بازوی او ببندد و صبح بدرود کرده، رخش را که شاه یافته برایش زین می‌کنند و به سوی سیستان بازمی‌گردد ... از این تمهید به خوبی مشخّص است که نطفه‌ی تراژدی بسته شده است. پیش از این دیدیم که در آغاز حماسه شاعر به روشنی سخن آخر را اوّل بار باز گفت ... و سخن از کشته شدن سهراب به دست رستم راند.

این تراژدی در پویه‌ی مقدّر خود با هر گامی که به جلو برمی‌دارد، حتّی آن لحظه که به نظر می‌رسد سعادتی فرا راه قهرمان داستان نهاده است به همان سرنوشتِ درد بارِ محتوم خود نزدیکتر می‌شود. این عنصر که جبر مقدّرش نام می‌نهیم در جای جای شاهنامه مشخّص است و جوهره‌ی خود را که نقش مایه و مادر رنگ تفکّر فردوسی است به خوبی نمایان کرده است. به طور نمونه از همان آغاز که رستم رو به دشت نهاده و ساز نخجیر کرده است سلسله‌های متوالی و حلقات تراژدی یکی در دیگری به هم پیوسته قفل گشته و در این بافت منظّم و سخت هوشیارانه و دقیق متن کلّی حادثه را رنگ می‌دهند. فرض اینست که گریزی از این حلقات متوالی تقدیر نیست و اگر یکی از این حلقات در جای خویش قرار نگیرند تراژدی رخ نخواهد داد ... امّا این سلسله به گونه‌ی یک جبر علّیت‌ها یکی پشت سر دیگری ظهور خواهند کرد. و اتّفاقاً عنصر اصلی تراژدی نیز در همین پی‌آمدهای مکرّر نهفته است. درام مکبث نمونه‌ای خوب از تراژدی است. جادوگران در اغاز صحنه هر آن چه را که سرانجام رخ خواهد داد بیان می‌کنند، امّا حوادث یکی پس از دیگری روی می دهند و مکبث نیروی گریز از آن همه را ندارد. به همین گونه پیشگویی معبد دلفی به اُدیپ شاه گفته است که او پدرش را می‌کشد و با مادرش ازدواج می‌کند؛ و ما از آغاز آن چه را که تا سرانجام رخ خواهد داد می‌دانیم ... می‌توان به خود گفت اگر رخش گم نشده بود، اگر تهمینه نزد رستم نیامده بود، اگر هجیر گرفتار سهراب نشده بود و اگر یکی از این حلقات به هم پیوسته رخ نمی‌داد تراژدی مقدّر واقع نمی‌شد ... و این سلسله‌ی به هم پیوسته‌ی حادثات در زندگی همه‌ی ماست که مقدّرات کلّی هستیمان را رقم می‌زند. حتّی می‌توان گامی به جرأت برداشته گفت از آن زمان که غیبگوی معبد دلفی به ادیپ و جادوگران به مکبث و جاماسب فال‌بین به گشتاسب راز مرگ اسفندیار را گفتند نطفه‌ی تراژدی منعقد گشته است.

نه ماه برمی‌گذرد و کودکی تابنده چون ماه تابان به جهان می‌آید که تو گویی چون گَوِ پیلتن رستم دستان است. مادر نامش را سهراب می‌گذارد، و چون کودک برومند گشته و چهارده ساله می‌شود هوای پدر می‌کند و از مادر می‌خواهد به او بگوید پدرش کیست. مادر سرانجام چاره‌ای جز تمکین ندارد و به او از پدرش رستم سخن‌ها گفته و سفارش می‌کند که این همه را از افراسیاب دشمن مشترکشان پنهان دارد. امّا سهراب نقشه‌ای دیگر در سر دارد – کمترین پروای افراسیاب ندارد – به مادر می گوید اشکری گرد می‌آورم و رو به سوی ایران می‌کنم؛ اینک پدر رستم است و پسر منم چرا گاوس کی بر تخت بنشیند؟ شاه را از تخت فرومی‌آورم و پدر را به جای او بر اریکه‌ی قدرت می‌نشانم و بدینسان با لشکری گران رو به سوی ایران می‌نهد. از این سوی چون افراسیاب خبر می‌یابد که سهراب لشکری برای جنگ با رستم بسیج کرده است [چه افراسیاب، از نقشه نهانی سهراب که در نظر دارد زستم را به پادشاهی رساند و این که او پسر رستم است خبری ندارد.] سران لشکر خویش و هرمان و بارمان را با دوازده هزار سپاهی گزیده به یاری سهراب می‌فرستد ... سهراب با لشکریان خویش فاتحانه هر سرزمین را می‌نوردند و به دژ سپید می‌رسند فرماندار و سپهبد این دژ هجیر نامدار است و این دژ سقوط ناپذیر یکی از مهمترین قلاع دفاعی ایرانیان است. سهراب نزدیک دژ آمده هم‌آورد می‌طلبد، هجیر دلاور که در آغاز کار جنگیدن با این کودک را سبک گرفته بر او پوزخند می‌زند. و به او سخن تند می‌گوید. امّا در یک جنگ تن به تن سهراب با بن نیزه‌ای او را بر آسمان برده و راست از بالای کوهه‌ی زین چون کوهی بر خاکش می‌فکند و راحت فرود آمده قصد بریدن سرش را می‌کند. هجیر زنهار می‌خواهد و اسیر می‌شود؛ سهراب جنگجوی شکست ناپذیر را بسته به خرگاه خود می‌آورد. دژ سپید وحشت زده شاهد شکست سپهدار خویش است و فردا دژ نیز سقوط می‌کند.

این سان سهراب در کار پیشروی فاتحانه‌ی خویش است و خود را تا سراپرده‌ی پادشاه ایران زمین پیش می‌رساند ... در این میان حوادثی روی می‌دهد که خواننده باید به متن رجوع کند. آن چه که در این میان به کار ما می‌آید تحلیل عناصر تراژدی است. سهراب هجیر را در بند خویش دارد که از این مرد که با او به راستی و صدق سخن می‌گوید اطّلاعاتی چند از پدر خویش به دست آورد.

از آن سو گژدهم پیر فرماندار دژ پس از سقوط دژ سپید به ایرانیان نامه‌ای همراه پیکی گسیل می‌کند و ظهور اعجوبه‌ای دلاور و سرو بالایی خورشید روی که از نظر قدرت و نیرو تو گویی از تخمه‌ی نیرم است و تنها به مانند رستم است را ابلاغ می‌کند و ایشان را از او برحذر داشته می‌پرهیزاند. شاه ایران از وصول چنین خبری سخت بیمناک می‌شود، به خصوص که نویسنده در نامه قید کرده است با وجود چنین سلحشور و ظهور چنین سیل خانمان کن:

از ایران همه فرّهی رفته گیر

جهان از سر تیغش آشفته گیر

پادشاه ایران نامه را برابر بزرگان لشکر خویش طوس و گودرز و گیو و گرگین می‌خواند و نظر آنان را جویا می‌شود؛ همه متّفق القول بر آن می‌شوند که گیو خردمند و پهلوان به سوی رستم روانه‌‌ی زابلستان شود و تهمتن را به چاره جویی و نبرد با سهراب فراخواند. گیو به زابل آمده رستم را از ماجرا مطّلع می‌کند، امّا رستم ظهور سهراب را به چیزی نمی‌گیرد و با این که پادشاه فرمانش داده است اگر دسته گلی بر دست دارد آن را نبوید:

اگر دسته داری به دستت مبوی

یکی تیز کن مغز و بنمای روی

سه چهار روز مجلس آراسته به عشرت و می و رود پرداخته، به نوای رامشگران دل می‌سپارد و سپس راهی ایران می‌شود. پادشاه  به دیدن نافرمانی رستم پرخاشگرانه برمی‌آشوبد و با او تندی می‌کند؛ رستم نیز به تندی با سخن گفته  پرخاشجویانه پاسخش را می‌دهد. (همین جا یکی دیگر از حلقات تراژدی در هم قفل می‌شود، چه به جهت نِقاری که کاووس از رستم در دل دارد نوشدارو را برای شفای سهراب به او نمی‌فرستد).

پاسخ رستم به کاووس یکی از زیباترین و روان‌ترین فصول این رزمنامه است. کلمات در عین شیوایی و طلاقت هر یک سهمی از تیزی و خشونت، حربه‌ای را دارند ....

سرانجام گودرز شتافته و رستم را به آشتی با شاه فراخوانده و بر این نکته اصرار دارد که قهر تهمتن در این لحظه‌ی خطیر موجب این اندیشه شده که همگان به راز به یکدیگر بگویند که رستم از جنگ این پسرک ترک ترسیده و پشت بر شاه کرده و گریخته است. پیداست چنین دلیلی تا چه حد در رستم اثر کرده او را به آشتی وامی دارد. تهمتن بازگشته پوزش شاه را پذیرفته و آماده ی جنگ می‌شود.

فردا سهراب خفتان جنگ پوشیده بر چرمه‌ی نیلی رنگ خویش سوار شده بر بلندی‌ای مشرف بر سپاه ایرانیان ایستاده و ساعت‌ها بدان سو می‌نگرد؛ گمشده‌ای در آن میان دارد که دلش در هوای اوست ... هجیر را نزد خویش خوانده و به سوز دل از او می‌خواهد که وی راستی پیشه کرده هر چه از او می‌پرسد آن همه را درست پاسخ گوید هجیر قول می‌دهد و سهراب اشاره به خیمه و خرگاه نام‌آوران سپاه ایران کرده یکایک از صاحبان آن‌ها می‌پرسد. هجیر آن همه را به راستی پاسخ می‌دهد امّا چون سهراب به سراپرده‌ی سبز رنگی که پهلوان گرانمایه و پر شکوه و سخت سفت و یال در آن سکونت دارد اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که نام آن پهلوان را بر او فاش کند هجیربا خود می‌اندیشد که اگر نام رستم را بر نوجوان دلاور فاش کند، ممکن است افشای این نام برای رستم خطری بزرگ داشته باشد و سهراب در از میان بردن او به تمامی جان بکوشد، از این رو تمهیدی به کار برده می‌گوید که آن پهلوان به تازگی از چین آمده و می‌خواهد در رکاب ایرانیان شمشیر زند ... هر چه سهراب بیشتر از رستم می‌پرسد کمتر به او دست می‌یابد ... غمی جانش را مُمتلی کرده است، هر چه بیشتر به او اشاره می‌کند کمترین یادگار و نشانه‌ای از  او به دست نمی‌آورد ... چرا چنین است؟ زیرا تراژدی در سیر تغییر ناپذیر خود چنین خواسته است. زیرا همان طور که اشاره رفت گرفتار هجیر نیز یکی از همان حلقات سخت و صعب تقدیر است، و به قول استاد حکیم:

نبشته به سر بر دگرگونه بود

ز فرمان نکاهد نه هرگز فزود

سرانجام سهراب نومید از یافتن پدر پشت به هجیر کرده و رو به سپاه ایرانیان می‌تازد ...

نهان کرد از او روی و چیزی نگفت

عجب ماند از آن گفته‌های شگفت

سرانجام پدر و پسر که جانشان در گرو عشق یکدیگر است و در آرزوی هم‌اند برابر هم قرار می‌گیرند و هر چند در می‌یابند که در عمق جانشان جاذبه‌ای برای یکدیگر دارند امّا به سائقه‌ی همان نادانی و کانایی درون که مقدّر آدمی است عزم دریدن و شکستن یکدیگر را دارند:

جهانا شگفتی ز کردار تست

شکسته هم از تو، هم از تو درست

از این دو یکی را نجنبید مهر

خرد دور بد، مهر ننمود چهر

همی بچّه را باز داند ستور

چه ماهی به دریاچه در دشت گور

نداند همی مردم از رنج و آز

یکی دشمنی را ز فرزند باز

با هم به جنگ تن به تن مشغول می‌شوند، کشتی می‌گریرندو در یک لمحه پهلوان جوان رستم را به زمین زده بر سینه‌اش می‌نشیند و می‌خواهد سر از تنش جدا کند، رستم که برای اوّلین بار در همه‌ی زندگی پشتش به خاک خورده است نیرنگی زده و به پسرک می‌گوید در میان ما رسم بر اینست که حریف حق ندارد در نبرد اوّل  سر دشمن را از تن جدا کند اگر برای بار دوم به زمینم زدی حقّ کشتنم را داری. سهراب به مجرّد شنیدن این سخن از سینه‌ی پیرمرد برمی‌خیزد و بدون کمترین دغدغه  و سوءظنّی سبک حریف را رها کرده بر اسب خود سوار شده آن سوک بیابان به کار شکار می‌پردازد:

رها کردش از دست و آمد به دشت

به دشتی که بر پیشش آهو گذشت

همی کرد نخجیر و یادش نبود

از آن کس که با وی نبرد آزمود

بنگریم این قسمت چه  قدرت عظیمی در بطن خود دارد و اصولاً فردوسی با دوبیت چه تصویر دقیق و مشخّصی از تمامی روح سهراب به ما می‌دهد. تصویری یکتا که روانشناسی سهراب را بدون کمترین اشاره‌ی مشخّص و مستقیمی به ما نموده است.

به راستی ساعت‌ها می‌توان در همین پرده‌ی آشکار تأمّل کرد و به عظمت ذهن خلّاق این شاعر توانا و عظیم درود گفت. آن چه را که او با مصرعی نظم بیان کرده با صفحه‌ای نثر نمی‌توان بیان کرده شرح و تحلیل نمود ... این بیت:

همی‌کرد نخجیر و یادش نبود

از آن کس که با وی نبرد آزمود

تمامی حس بزرگواری، کرامت طبع آمیخته به تحقیر سهراب، و نیز کم دیدن حریف و بی‌تفاوتی تقریباً خشم‌گونه‌ای را که از او در دل دارد به ما نشان می‌دهد.

این بیت پرده از سوداهای نهفته‌ی او برمی‌گشاید و حتّی سرخوردگی او را از یافتن رستم نیز در بردارد ... و تمامی این عظمت‌ها در همان عنصر تراژدی نهفته است ... دو حریف از هم جدا شده‌اند ... این جا فردوسی برای نشان دادن عظمت کار سهراب تمهیدی به کار زده است. می‌گوید رستم در آغاز کار آن چنان نیرویی داشت که چون بر سر سنگ راه می‌رفت از شدّت قدرت تا زانوانش در سنگ فرو‌می رفت و چون این قدرت عجیب مایه‌ی دردسرش بود از خداوند خواست که پاره‌ای از قدرتش را از او بازگیرد، امّا پس از مواجهه با سهراب نالان و زاران بر یزدان پاک دعا کرد و نیمه‌ی قدرتش را از او طلب کرد (در میان حماسه‌سرایان جهان تنها فردوسی و همر چنین تخیّل ژرف رزمنامه اندیشی‌ای داشته‌اند) و خداوند آرزویش را برآورد. صبح فردا دو حریف روبروی هم قرار می‌گیرند و رستم پس از تلاش بسیار در یک لحظه پشت پهلوان جوان را خم آورده بلندش کرده بر زمینش می‌زند و به محض این که پشت جوان با خاک آشنا می‌شود، سبک و فریبکارانه تیغ از میان برمی‌کشد و در لحظه‌ای پهلوی فرزند را به یکباره می‌درد.

زدش بر زمین بر به کردار شیر

بدانست کو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بر پور بیدار دل بردرید

بپیچید سهراب و پس آه کرد

ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کاین بر من از من رسید

زمانه به دست تو دادم کلید

تو زین بی‌گناهی که این گوژپشت

مرا برکشید و بزودی بکشت

ابیات فوق تصویرگر شئامت روح رستم است. فردوسی خوش ندارد قهرمان منزّه خویش را نکوهش کند. امّا عنصر ماجرا آنقدر متلاطم و عظیم است که وی را چاره و گریزی از آن نیست. رفتار رستم مبیّن عمل ناجوانمردانه‌ی اوست امّا این همه هرگز به طور مستقیم بیان نشده است و خواننده از فراز حاجب لطیف ابیات به دغلکاری او پی می‌برد. این جا چه زیبا وحشت وصف ناشدنی رستم را به طور غیرمستقیم می‌نمایاند و به خوبی نشان می‌دهد که جهان پهلوان برای رهایی ازین وحشت و هول درون خود و برای رهایی از این کابوس ناگهانی قدرت که آرامش او را بر هم زده است و این حقیقت که هر فروافتاده‌ای سرانجام برخواهد خواست به ناگهان و ناآگاه امّا سخت نامنصفانه و به شتاب پهلوی حریف را می‌درد و این همه نشانگر ضعف روحی رستم است. رستم از سهراب ترسیده است راستی را که به سختی هم ترسیده است. امّا فردوسی هرگز از آن ترس سخن نمی‌گوید. این ابیات را وقتی کنار آن چند بیت فوق که سهراب وی را رها کرده و در کوران جنگ و ستیز، فاتحانه دست از او شسته به شکار می‌پردازد و لابد خشمش را در شکستن و دریدن بر و پشت نره گوران فرومی‌نشاند می‌گذاریم به خوبی می‌نمایاند ... سهراب آن چنان به شکار می‌پردازد که تو گویی اصلاً حریفی در برابر خود ندارد و یا این حریف هرگز محلّ تأمّل و موضوع اهمّیّتی در خاطرش نمی‌تواند باشد ....

جوان ناکام در بستر مرگ است، رو به فاتح خویش کرده از پدر خودکه رستم نام دارد سخن می‌گوید و به قاتل خویش می‌فهماند که سرانجام پدر، انتقام این عمل ناجوانمردانه را از او خواهد گرفت ... هشدارش می‌دهد که اگر درون غرقاب‌ها چون ماهی نهان شود و یا چونان شب خود را در جامه سیاهی بپوشد و یا ستاره گردد و بر آسمان برشود سرانجام رستم پدر او انتقامش را از او بازخواهد گرفت و تمام گره تراژدی در همین عمل ناجوانمردانه مستتر است ... تراژدی در همین نقطه به اوج خود می‌رسد. رستم وظیفه داشت برابر پیمانی که با جوان کرده یکبار دیگر با او نبرد کند و در صورت توفیق حریف را بکشد ...

چو رستم شنید این سخن خیره گشت

جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بیفتاد از پای و بیهوش گشت

همی بی‌تن و تاب و بی‌توش گشت

بپرسید از آن پس که آمد به هوش

بدو گفت با ناله و با خروش

بگو تا چه داری ز رستم نشان

که گم باد نامش ز گردنکشان

که رستم منم کم مماناد نام

نشیناد بر ماتمم پور سام

بزد نعره و خونش آمد به جوش

همی کند موی و همی زد خروش

چو سهراب رستم بدان سان بدید

بیفتاد و هوش از سرش بر پرید

بدو گفت گر زان که رستم تویی

بکشتی مرا خیره بر بدخوئی

ز هر گونه بودم تو را رهنمای

نجنبیدیک بار مهرت ز جای

و آن چه را که می‌خواهددر همین رزمنامه بیان کند همین عدم حساسیت است. در داستان رستم و اسفندیار نیز به گونه‌ای دیگر بیان می‌کند، برانگیختن توجّه و علاقه‌مندی خواننده به آخرین نقطه و آخرین مرحله است. وی عقیده دارد عنصر انتظار و ناگهان رخ دادن ماجرا که احساسات خواننده را به بازی می‌گیرد به نتیجه‌ی درخشان کار لطمه می‌زند. خواننده در حماسه‌ی فردوسی از آغاز می‌داند که با چه ماجرایی روبروست. امّا جبری را که می‌خواهد بفهمد اینست که چرا چنین حادثه‌ای رخ داده است و عظمت فردوسی نیز در همین نهفته است:

پیش زمینه‌ی داستان رستم واسفندیار بهار است.

کنون خورد باید می خوشگوار

که می بوی مشک آید از کوهسار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش

خنک آن که دل شاد دارد به نوش

همه بوستان زیر برگ گلست

همه کوه پر لاله و سنبلست

به پالیز بلبل بنالد همی

گل از ناله‌ی او ببالد همی

شب تیره بلبل نخسبد همی

گل از باد و باران نجنبد همی

بخندد همی بلبل و هر زمان

چو بر گل نشیند گشاید زبان

که داند که بلبل چه گوید همی

به زیر گل اندر چه پوید همی

نگه کن سحرگاه تابشنوی

ز بلبل سخن گفتن پهلوی

همی‌نالد از مرگ اسفندیار

ندارد بجز ناله زو یادگار

چو آواز رستم شب تیره، ابر

بدرّد دل پیل و جنگ هژبر

خواننده از همان آغاز درمی‌یابد که ورای این متن آرام و توصیف واقع‌گرایانه‌ی روز دلکش بهاری که از بس کوه پر لاله و سنبل گشته تمامی بوستان زیر آبشار گل نهان شده است. صاعقه غرّان تقدیری سترگ از گوشه‌ای ژرف می‌زند و زه سرنوشت از کمان سخت بی‌چون خود برجهیده است.

[شاعر افلاکی «مروری بر اندیشه و زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی»، میثاق امیر فجر، چاپ اوّل، تهران، انتشارات اطّلاعات، 1365، صص62 تا 71]

 



سرگروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی-منطقه نوخندان-مقطع متوسطه